سلام
خیلی وقته این نظر سنجی های گوشه ی وبلاگ مثل پوسترهای دیوارامون بدون استفاده و بی اهمیت اونجا افتاده و حتی خودمم یادم رفته بود .
آماری که پایین نوشته می شه نتایج نظر سنجی از زمان ایجاد وبلاگ هست که با توجه به بازدید کننده های کلی کمه اما بالاخره نتیجه ای داشته . این نتایج رو براتون می زارم تا نظرشما رو درباره ی نظرهای بقیه بگین و خودمم پست بعدیم رو درباره ی این نتایج بنویسیم چون تقریبا یک نوع مردم شناسی هم بوده به هر حال خوشحال میشم نظر شما رو هم ببینم .
البته شاید نظر سنجی ها مخصوصا اولی یکم عجیب یا شایدم احمقانه به نظر برسه ولی پست بعدیمو بخونید حتما مرسی.
نظرسنجی شماره ی یک
سوال : به نظرتون مهمترین عمل که تو دنیا داریم انجام میدیم چیه؟
1- خوردن ...........................6 رای ............6.4%
2- خالی کردنش...................4 رای..............4.3%
3- سکس............................40رای..............43%
4- کتاب خوندن...................21رای...............22.5%
5- نت..............................2رای.................2.1%
6- کشتن...........................20رای.............21.5%
جمع نظرات:93 بیشترین رای:سکس رای خودم :کشتن
نظرسنجی شماره دو
سوال: فکر میکنی خدا چه رنگی؟
1- سفید............................24 رای............48%
2- سیاه.............................7 رای...............14%
3- آبی.............................5رای................10%
۴ - قرمز.......................1رای....................2%
۶- سبز........................4رای.....................8%
۷- رنگ سرد..............2رای......................4%
جمع نظرات :50 بیشترین رای: سفید رای خودم : سیاه
جاودان باد سراب
روی کاناپه ی محبوبم نشستم ، روی دستش یه چای نیم یخ زده، کاوشگرانه مهره ی هفتم رو نگاه می کنم نمیدونم چرا اینقد سوال دارم به هر جا نگاه می کنم یه سوال می بینم .یه علامت سوال بزرگ روی کله ی منه.
بین این همه سوال ها یه آرزو دارم، کاش نمیفمیدم مثل همه ی دور و بری هام ببین این همه آدم .ببین چه قد خوشحالن تلویزیون می بینن، یه چندتایی دوست پسر و دوست دختر دارن بین این چندتا عاشق چند نفر دیگه هم هستن با فیلم های شاهرخ گریه می کنن با چارلی چاپلین میخندن و سر انجام خوشحالن و عاشق. اما من یه گوشه ام در حال فکر کردن ،فکر کردن به هیچ چیز این همه مدت می خوام به چی برسم نه دنیا منو عوض می کنه ، نه من دنیا رو. خیلی ها مثل من هستن همش فکر می کنن اما به جایی نمیرسن چون از جایی شروع نمی کنن . من و شما به موسیقی گوش میدیم و به اون فکر فکر می کنیم ،فیلم میبینیم و به اون فکر می کنیم اما فقط نگاهش کردیم مثل همه ی نگاه هایی که بهمون میکنن و به اونها می کنیم وقتی به آدمها نگاه می کنم یاد موسیقی ها می افتم هر کدومشون یه ریتم دارن هر کدومشون یک خواننده دارن که برای موسیقیش می خونه بعضی آهنگها روی موسیقی هاشون نمینشینن، بعضی موسیقی ها غمگین ،بعضی ها شاد و تازه ، بعضی ها شناخته نمی شن اما واقعا بزرگن ،اما واقعا می خوان فریاد بزنن حیف که ریتمشون آرومه یا خواننده اونها نای فریاد رو نداره.اما همه ی موسیقی ها آخرش تموم می شن و چند قطره اشک روی چشم نوازنده می ذارن بلافاصله نوازنده اشکاشو پاک می کنه چون میدونه نباید برای این همه انسان سرزنده گریه کنه . شروع می کنه به زدن موسیقی جدید و تازش که همه رو خوشحال کنه.
این همه حرف واسه مقایسه بود نه مقایسه ی من میذارم برای شما تا برام تعبیر کنید خوابی که روی کاناپه ام دیدم با اون چایی سرد لعنتی که الان همه ی لباسامو خیس کرده .و آخرین سکانس های مهره ی هفتم ،: یه شوالیه آهنگر و چند نفر دیگه به دنبال مرگ حرکت می کنند و شادمانه می رقصند انگار جواب همه ی سوالهاشون رو گرفتن .شاید فهمیدن که مرگ خود خداست و خدا هم خود مرگ و یک هنرمند که همه ی اینها رو از دور مییبینه و به همسرش میگه اونها رو ببین اما متهم به خیالبافی میشه و خودش هم تبدیل به خیال میشه.یه خیال مثل هممون...
راستی منو به خاطر نبودنم ببخشید. سال نو هم مبارک
برای یه چیز دیگه هم معذرت می خوام خیلی وقته که ننوشتم بخاطر این آپ
ببخشید مطمئنم بازم چیزهایی که می خوام بگم رو بهتر می نویسم.مرسی
حرف آخر:زندگی سه مرحله است مرحله اول هیچ چیز برای فهمیدن وجود نداره
تو مرحله ی بعد دوست داری که بفهمی و مرحله ی سوم می فهمی. و مرحله ی آخر آرزو می کنی هیچ وقت نمیفهمیدی و همیشه تو مرحله ی اول باقی بمونی اما بازی تمومه و چشمهات بوی خاک میده و بدنت ارغوانی میشه.
جاودان باد سراب
سنگ
برای سنگر
آهن
برای شمشیر
جوهر
برای عشق...
در خود به جست و جوئی پیگیر
همت نهاده ام
در خود به کاوشم.
در خود
ستمگرانه
من چاه میکنم
من نقب میزنم
من حفر میکنم.
#
در آواز من زنگی بیهوده هست
بی هوده تر از
تشنج احتضار
(این فریاد بی پناهی زندگی
از ذروه ی دردناک یأس
به هنگامی که مرگ
سراپا عریان
با شهوت سوزانش به بستر او خزیده است و
جفت فصل ناپذیرش
- تن -
روسبیانه
به تفویضی بی قیدانه
نطفه ی زهر آگینش را پذیرا میشود.)
در آواز من
زنگی بیهوده نیست
بیهوده تر از تشنج احتضار
که در تلاش تاراندن مرگ
با شتابی دیوانه وار
باقی مانده ی زندگی را مصرف میکند
تا مرگ کامل فرا رسد .
پس زنگ بلند آواز من
به کمال سکوت می نگرد .
سنگ برای تسلیم
آهن برای آشتی
جوهر
برای
مرگ!
((شاملو))
اونقدر کوچیکم که نمیتونم شعر شاملورو براتون تفسیر کنم چون
بیشتر از کلمات میفهمید و من،کمتر از شعارها
ولی شما برام بنویسید.
جاودان باد سراب
همه چیز همین است هیچ چیز حرفهای قلمبه
روشن فکریهای کلاسیک
فرار سلولات مغزی
((پوچی))
آهای ملت به چه رسیدید به پوچی
پوچی چیست مرد پوچی منم
پوچی دور زدن گشت های انتظامی ست
پوچی روسری باز مادرم
پوچی صدای بلند آزادی ست
درد های جامعه است
شاعرانه گفتن روشنفکرانه شنیدن
پوچی ...
نمیدونم چرا همه به پوچی رسیدن تازگی
تا یه کلیپ میبینن از یه دختر که دارن به زور سواره ماشینش میکنن
چون روسریشو بد گذاشته یا برداشته
نه میرن نه میان تالاپی میرسن به حرف *نیچه*
<فقط اندیشه ها واقعی اند >
تازه خیلی هام نمیرسن
دلیل اینکه امروز من مهرداد قدیم نیستم واسه اینه مهردادای جدید زیاد شدن (مهرداد قدیم)
بالاخره خوب شد یه نفر به یه چیزی رسید که باهاش کلاس بزاره چه چیزی بهتر از پوچی
پوچی چون دفاعیه نمی خواد میدونم خیلیاتون از دستم ناراحت شدید ولی
این حرف تازه ای نیست
این گوینده ا ی تازه است .
ببخشید دیر به دیر و کوچولو آپ میکنم ولی آپ بعدیمم به همین موضوع اختصاص میدم مفصلا .
جاودان باد سراب
جاودان باد سراب
جاودان باد پاییز
جاودان باد درد
جاودان باد مرگ و
جاودان باد خدا
تا حالا به جاودانه ها فکر کردی تا حالا به خودت فکر کردی
تا حالا سراب دیدی
آره میبینی ولی نمی فهمیمش.
راه میریم و آهسته راه میریم و فقط ایستادیم
رنه دکارت ریاضی دان و فیلسوف مزدور می گوید:
<< زندگی شاید توالی بی وقفه رویاهای عموما ملال آور باشد >>
آره زندگی یه خوابه یه خوابه رنگی
تا حالا فکر کردی که هممون تو یه غلاف پر از یخ با کلی
سیم و چیزای دیگه برهنه توی یه دشت آبی دراز کشیده باشیم
و چیزایی که میبینیم مربوط به این سیمای رنگارنگ باشه
رویاهایی که فقط تکون می خورن ،رویاهایی که میرقصند
رویاهایی که گریه میکنن ،رویاهایی که میخندن
و رویایی که میمیرد .
این رویا واقعیه ...
جاودان باد سراب
این رویا ادامه دارد ...
راستی به خاطر غیبت چند هفته ایم منو ببخشید . این آپ یرای این بود
که بگم من هنوز خیلی نمردم.
ا
مروز می خوام در مورد محسن نامجو بنویسم. محسن نامجو متولد 1355 در تربت جام.
ساز تخصصی نامجو سه تاره از اون به عنوان یک موسیقی دان،عکاس،بازیگر(در فیلم چند کیلو خرما برای تدفین< سامان سالور>) یاد شده .
آموزش موسیقی را از نوجوانی با نتخوانی و آواز آغاز کرده، و سپس ردیف موسیقی ایرانی را ابتدا نزد استاد شاکری و سپس نصرالله خان ناصحپور که یکی از برجستهترین ردیفدانان ایران است آموخت. او پس از شروع به تحصیل رشتهٔ موسیقی در دانشکدهٔ هنرهای زیبا، با سبکهای دیگر موسیقی جهان آشنا شد، و پس از مدتی در بهمن ۷۶ دانشگاه، تحصیل را نیمهکاره رها کرد و فعالیت خود را به شکل تجربی و غیر آکادمیک ادامه داد.

مشخصهٔ آثار نامجو «تلفیق» است: تلفیق سبکهای مختلف موسیقی ایرانی و خارجی و تلفیق اشعار کلاسیک با شعرهایی که خود میسراید. در موسیقیهای او گوشههایی از سبکهای راک، سنتی، بلوز، جاز و محلی به گوش میرسد. از شعرهای مولوی، حافظ و جامی گرفته تا شاملو و براهنی در آثار او به گوش میرسد که گاهی عباراتی کوچهبازاری در میان ابیات آنها اضافه شده. او در این باره میگوید: «تلفیق از نظر من اپیدمی زمانهاست. تلفیق موسیقیایی دو شکل دارد، یکی تلفیق ابزار است، مثلا قرار دادن گیتار در برابر سه تار که چیز جدیدی نیست؛ و دیگری تلفیق گام که تا به حال کمتر در موسیقی ایران به آن پرداخته شده، مثلا کافیست که دو نت از دستگاه شور حذف شود تا به گام بلوز برسیم.»
نامجو در خوانندگی از صداهای نامتعارف نیز استفاده میکند. به گفتهٔ خودش این مسأله حاصل این است که به حنجره به عنوان یک ابزار صوتی نگاه میکند، و در نتیجه بی آن که در بند سبکهای خوانندگی باشد، هر صدایی از خود درمیآورد.
یکی از دلایلی که به گفته خود نامجو باعث خلاقیت بیشتر او در زمینه موسیقی تلفیقی شدهاست ساز زدن با گروههای موسیقی زیر زمینی در مشهد و سپس تهران میباشد. از جمله میتوان به گروه ماد (عبدی بهروانفر- نوید اربابیان-علی باغ فر)و گروه پرساووس (مازیار محمدی-محمد قاسمی-شهرام لشگری) اشاره نمود.
وی در طول مدت فعالیت حرفهای خود بیش از هفتاد قطعه ساخته که بسیاری از این قطعات در قالب آلبومهایی با نامهایی نظیر عقاید نئوکانتی ،گیس و جبر جغرافیایی وعدد به صورت زیرزمینی و غیر رسمی منتشر شده ولی اولین آلبوم رسمی محسن نامجو در ۱۷ شهریور ۱۳۸۶ (۸ سپتامبر ۲۰۰۷) با نام ترنج منتشر شد]. آلبوم ترنج اولین آلبوم رسمی محسن نامجوست که شامل ۹ قطعه است و موسسه فرهنگی هنری آوای باربد آن را منتشر کرده.
یادداشتی از محسن نامجو در روزنامه ی هم میهن
در کمتر از سه چهار ماه اتفاق افتاد . ترکشهاي انفجار پديدهاي به نام محسن نامجو با شعاع گستردهاي پخش شد و خيلي ها را به تولد يک ستاره متفاوت ، دانا و پر نور اميد وار کرد؛ يک ستاره مولف. کسي که به نظر مي رسيد جرقه نباشد و سخت اميدواريم که نباشد.
از نامجو خواستيم که برايمان يک يادداشت بنويسد و او ، اولين يادداشتش در رسانههاي مکتوب را به همميهن هديه کرد.
1- بهمن 85 در سفر هلند، سري به كنسرواتوار روتردام زدم تا از شرايط پذيرش دانشجو سوال كنم. منشي هلندي كه فرم مربوطه را پر ميكرد، وقتي نامم را پرسيد چشمهايش گرد شد. لحظاتي مرا تنها گذاشت. بعد از دقايقي برگشت و مرا پيش رئيس آموزش كنسرواتوار در طبقه سوم برد. آن خانم بلافاصله با ديدن من، دو كلمه را با هيجان به زبان آورد: «محسن نامجو، ترنج.» بعد از ترجمه حرفهاي او، توسط دوستم رضا، فهميدم كه تقريبا تمام ايرانيان ساكن روتردام آلبوم «ترنج» را شنيدهاند و براي يكديگر از جمله اين خانم هلندي كپي كردهاند.
2- چند ماه پيش، در يك صبح جمعه زمستاني بعد از دو شبانهروز كار مداوم در استوديو، با ظاهري خسته و ژوليده كه به هر كسي ميمانست جز موزيسين، راهي منزل بودم. به محض نشستن در تاكسي صداي قطعه ترنج را شنيدم. دقت كه كردم، ديدم جوانكي با ظاهري بسيار آراسته و موقر در حال شنيدن موسيقي از طريق هدفون است و صداي ترنج از mp3 پخش ميشود. نميتوانم احساس آن لحظهام را دقيقا بيان كنم. احساسي كه دوسه سال اخير يكسره با من بوده است.
در حالتي ميان غلبه پرهيجان و عدم آن، دستي به شانه طرف زدم و پرسيدم نام قطعهاي كه ميشنود چيست و از آن كيست. شايد فقط به اين خاطر سوال ميكردم كه با شنيدن اسم خودم توسط او، از اين بابت كه نامم دزديده نشده باشد، خيالم راحت شود. طرف با توجه به ظاهر ژوليده من با اكراه هدفون را از گوشش درآورد و رو به من گفت كه چه ميگويم. پرسيدم: آقا ببخشيد اسم اين خواننده را ميخواستم بدانم. با اكراه بيشتر جواب داد كه محسن نامجو و خيلي سريع از ادامه گفتوگو سر باز زد. البته حق هم داشت، چون ظاهر آدمي كه از او سوال كرده بود، هيچگاه نميتوانست از سطح مخاطب موسيقي كوچه بازاري بالاتر باشد و آن جوان بهعنوان مخاطب موسيقي خاص نميخواست وقتش را به صحبت با هر كس و ناكسي تلف كند، حتي اگر آن كس و ناكس خود خواننده باشد.
3- از وقتي كه ضبط دو آلبوم «جبر جغرافيايي» و «ترنج» تمام شد با خودم عهد كرده بودم كه تا روشنشدن مساله مجوز، به هيچ عنوان قطعات را در اختيار كسي نگذارم و در اين سختگيري حتي مادرم را مستثني نكردم. دوسال تمام پيرزن بهخاطر دورياش از من و براي رفع دلتنگيهايش تقاضاي در اختيار داشتن اين قطعات را ميكرد و من خامدستانه او را به صبر دعوت ميكردم. غافل از اينكه در اين مدت كسي كه اين دو آلبوم را نشنيده بود، خواجه حافظ شيرازي بود.
نوروز امسال گند كار حسابي درآمد و ديگر آبرويي از من پيش مادرم باقي نماند. به اين ترتيب كه هنگام صحبت تلفني به بهانه تبريكات عيد به من خبر داد كه همسايه ديوار به ديوارش در مشهد آلبوم ترنج را با صداي بلند گوش ميكند. پيرزن از من پرسيد: مادرجان هنوز هم خيال ميكني كارهايت پخش نشده و هنوز فكر ميكني وقتش نشده تا مادرت هم نسخهاي از آنها را داشته باشد؟
4- در نشريه نسيم ويژه نوروز 86 همزمان با همشهري جوان و يكي، دو نشريه ديگر مصاحبه يا مطالبي درباره اين حقير چاپ شده بود. مطلب نشريه مذكور با يك نظرخواهي از اهالي موسيقي همراه بود مبني بر اين كه بهترين قطعه يا شعر يا آلبوم يا خواننده سال 85 را از ديد خود انتخاب كنيد. گويا حدود 60 درصد انتخابها شامل حال من ميشد، اما نكته مهم اين نبود. آنچه توجه مرا جلب كرد جملهاي بود كه در توضيح بالاي صفحه نظرخواهي آمده بود.

جملهاي با اين مضمون كه طبق اين نظرخواهي ميتوان بنيامين را پديده ششماه اول 85 و نامجو را پديده ششماه دوم دانست، اما جالب است كه از اين پديده ششماه دوم تاكنون هيچ اثري بهطور رسمي يا مجوزدار و حتي با كيفيت ضبط استاندارد در اختيار مخاطبان قرار نگرفته است. اين موضوع برايم شديدا غمگينكننده بود. احساس آدمي را در نظر بگيريد كه داراييهايش، چه مادي و چه معنوي، به غارت رفته است.
آدمي كه شاهد است حاصل سالها دريافت، غم، شادي، تحقيق، مشاهده و مطالعهاش به راحتي در دسترس همگان است، بدون آنكه بداند عامل اين چپاول چه كسي بوده است. چپاولي كه اگر چند ماه ديرتر اتفاق ميافتاد، لااقل كالايش از كيفيت بهتر و مطلوبتري برخوردار بود. باور كنيد حتي اگر حاصل اين ارزشيابي، دستيابي به بزرگترين جوايز مادي و معنوي باشد، باز هم اين يغما را براي آدم توجيه نميكند.
در تمام آن لحظاتي كه شاهد شناختهشدنام بين اقشار مختلف بودم، هميشه اين احساس دوگانه غم و شادي با من همراه بود. شادي از اينكه بالاخره حاصل كار من هم شنيده شد و غم بهخاطر اينكه «پس حق و حقوق من چه ميشود؟ و آن را از چه كسي بايد گرفت؟» در اين ميان شاهد لطفهاي زيادي هم از راههاي مختلف بودهام. مثلا در مكانهايي از جمله چند گالري نقاشي بعضي از حلقههاي دوستانه در ازاي كپي سيدي مبالغي را جمع كرده بودند تا در اختيار من قرار دهند. يا شاهد اين بودم كه بارها و بارها مخاطبانم آنها كه سيديها را مجاني بهدست آورده بودند، اين قول را به من دادند كه به محض به بازار آمدن اولين سيدي خود آنها جزو اولين خريداران باشند.
5- چند هفته پيش، با يكي از دوستان در كافه موزه سينما به قصد رفع خستگي و چاقكردن نفسي نشسته بودم. خانم جواني پيش من آمد، آشنايي داد و با خوشحالي يك سيدي نشانم داد. با تعجب بيشتر پرسيدم كه آن سيدي چيست؟ مجموعهاي كامل بود از تمام كارهاي پخش شده به اضافه فيلم مستندي كه سامان سالور درباره من ساخته بود. با تعجب پرسيدم كه آن سيدي را از كجا تهيه كرده؟ كاملا سرخوشانه گفت كه از سيديفروشي كنار كافه خريده است. با شنيدن كلمه خريد، ديگر احساسم حس توأمان غم و شادي نبود
. چيزي بود ميان خشم و تعجب. بديهي بود كه آن خانم و بسياري ديگر از خريداران مثل او گمان ميكردند كه من در جريان چنين معاملاتي هستم و حتي از آن نفع ميبرم. با اصرار دوستم به سيدي فروشي رفتيم. از اينجا به بعد ماجرا را بهتر بود كه ميديديد تا بخواهيد از طريق اين متن پيگيري كنيد. كمكم بحثي بيسرانجام آغاز و تبديل به بلبشويي بيفرجام و فضاحتي پايانناپذير شد.